رباعیات2
گلگون رخش از شراب می بین و مپرس
چون چشم خودش خراب می بین و مپرس
ساغر نتوان گفت ز دست که زده است
مرغ دل من کباب می بین و مپرس
***
روزی دو سه از بهر دل آسایش خویش
دادم ز سجود درت آرایش خویش
تا خاک درت نگردد آلوده ی من
از حضرت تو می برم آلایش خویش
***
زاهد تو دمی که گیری از روی شعف
جا در صف حشر و نامه ی خویش به کف
من نامه ی خود گذارم از دست و روم
گیرم به دو دست ، دامن شاه نجف
***
زد دست خطا دست تو بر سینه ی گل
با روی تو عندلیب را کینه ی گل
در دست تو گل زیب دگر یافت مگر
عکس رخت افتاد در آیینه ی گل؟
***
گریم هر جا چو خود غریبی بینم
وز یار و دیار بی نصیبی بینم
در سینه جدا دلم از آن گل نالد
در کنج قفس چو عندلیبی بینم
***
با شاهد هجرت چو هماغوش شدم
از هرچه بجز حرف تو خاموش شدم
با آنکه نکردمت فراموش آیا
از خاطر تو چرا فراموش شدم؟
***
در نظم چنان مدان که نقصان دانم
یا آنکه ز کس امید احسان دارم
جویای سخن کسی نبینم، ورنه
چون دست تو طبع گوهرافشان دارم
***
ای لطف تو با شاه و گدا گشته ندیم
از لوح خیال نقش شبه تو عدیم
ممکن نکند فهم صفات واجب
حادث نبرد پی به سوی ذات قدیم
***
ای مهر رخ تو یار دیرینه ی من
وی گشته نهان به سینه ات کینه ی من
بر سینه زنی چو دست سیمین آید
از دست تو دل به ناله در سینه ی من
***
ای شاد به لطفت دلِ شاد دگران
با من ستمت پی مراد دگران
پیش دگران از تو شکایت نکنم
تا آنکه نیارمت به یاد دگران
***
ای دل چه روی به خواب در مهد جهان؟
آلوده کنی کام خود از شهد جهان
جز سستی پیمان نبود آیینش
زنهار که دل مبند بر عهد جهان
***
دو طفل به چهره ، شمع آن ، مشعله این
افکنده به جان شیونم آن ، ولوله این
هر یک ز برم شدند از حادثه ای
از زلزله رفت آن و از آبله این
***
آن طفلان را که میل دمسازیشان
کردی و به آن بود سرافرازیشان
با هم بودید گرم بازی ، امروز
جمعند همه کجاست همبازیشان؟
***
والی تویی و ولایت از تو
ما را همه امید عنایت از تو
پرخاش مجو به ما به پاداش گناه
عصیان ز رعیت و رعایت از تو
***
گر یار نکرد در هلاک من و تو
اندیشه و ریخت خون پاک من و تو
در حشر ازو شکوه صباحی نکنم
روزی گذرد اگر به خاک من و تو
***
هر روز لب جام می است و لب تو
هر شب مه محفلی بود کوکب تو
من بی تو ز یکدگر ندانم شب و روز
روز و شب من کجا و روز وشب تو؟
***
ای جمله خواجگان سر افکنده ی تو
وی کسوت خواجگی برازنده ی تو
من بنده کجا و رتبه ی بندگیت؟
من بنده ی آن که او بود بنده ی تو
***
ای زیب جهان زینت ایام از تو
حاصل شده چرخ پیر را کام از تو
خواهم به تخلصی کنی دلشادم
تا آنکه بر آرم به جهان نام از تو
***
روزی که خطت ز چهره پنهان بودی
از روی غرور رو به کس ننمودی
افسوس خوری کنون که خطت بدمید
افسوس که افسوس ندارد سودی
***
یارب که چو من به عاشقی زار شوی
در دام بتی چو خود گرفتار شوی
یک چند دلت زار شود چون دل من
تا از دل زار من خبردار شوی
***
رفتی و نماند محفلم را نوری
محتاج به تو من ، چو به چشمی کوری
ای گشته ز نزدیکی غیر از من دور
در دل نزدیکی ار ز چشمم دوری
***
خوش انکه به دشمنان سرافراز آیی
یعنی که به اصفهان ز شیراز آیی
ای مهر جهانتاب، چو انجم همه را
بر راه تو دیده باز ، تا باز آیی
***
نالم ز غم سنگدلی ، سیمبری
کز حال دلم نباشد او را خبری
من نالم و گوید او عبث ناله مکن
کاندر دل من ناله ندارد اثری
***
تا دیده دهد نور برویت نگرم
تا قوت پا بود بکویت گذرم
چون دیده ز نور و پا ز رفتن ماند
بنشینم و جان در آرزویت سپرم
***
سرگشته بدشتم یله می بین و مپرس
لب خشک و پر از آبله می بین و مپرس
امروز از آنکه دی قفای تو گرفت
گردی ز پی قافله می بین و مپرس
برچسب:
نویسنده: محسن رضوانیان بیدگلی