خرید بک لینک

تصویری دیده نشده از 
مولانا حاج سلیمان صباحی 

بیدگلی

آرامگاه مولانا حاج 
سلیمان صباحی بیدگلی

 

 وطن به بیدگل اما کسی ندیده صباحی   

 به دست شاخه ی گل یا به فرق سایه ی بیدم

 

این بیت از یکی  ازشاعران بزرگ ایران واز افتخارات شهرستان آران وبیدگل وخطه ی ادب دوست وادیب پرور بیدگل می باشد . حقیر برآن شدم تا شمه ای از زندگانی آن شاعر فرهیخته  را برای دوستداران شعر پارسی  بیان نمایم :

حاجی سلیمان صباحی، در شمار گویندگانی است که بعد از روزگار صفویه، لزوم پیروی از شیوه سرایندگان متقدم را شعار شاعری خویش کردند و بدین صورت کوشیدند تا با هرج و مرجی که رفته رفته در سبک هندی پدیدار آمده و شعر دلاویز فارسی را از مسیر مطلوب خود خارج کرده بود ، به مبارزه برخیزند.

صباحی خود در قطعه ای که به عنوان شاعر همزمان و همفکر خود رفیق اصفهانی سروده و در بخش مقطعات اشعار او دیده می شود، به پیروی خویش و گروه همداستان خویش از طرز گویندگان پیشین اشارت می کند  و می گوید :" بود طریقه ما اقتفای استادان ....." و مقصود وی از استادان ، شاعران بزرگ متقدم است.

زادگاه صباحی ، بیدگل در 12 کیلومتری شمال شرقی شهر کاشان واقع شده و نیز در همین شهر جهان را بدرود گفته و به خاک سپرده شده است. این شاعربزرگ همان طور که خود ایشان می فرمایند در زمانی می زیست (قرن 12 هجری)که دوره ی قحط سالی ادبی ایران بود او به همراه تنی چند از همکاران وبه عبارت دیگر دوستان خود از قبیل هاتف وآذر در صدد اصلاح این وضع نابسامان برآمدند  ومیوه ومحصول تلاش خود را برای شاگردان وآیندگان که ازآنجمله ملک الشعرای صبای کاشانی بود به ارمغان گذاشتند  

تاریخ ولادت وی به درستی معلوم نیست . خود نیز در اشعارش اشارتی بدان نمی کند ، همچنانکه زمان درگذشت او هم نامشخص است و تنها می توان گفت که درگذشت او در اوایل سلطنت فتحعلیشاه قاجار روی داده است.

صباحی بیشتر اوقات خود را در بیدگل سپری کرده وفقط سفرهای معدودی داشته اند از آنجمله سفر به بیت الله است که مولف آتشکده به آن اشاره کرده است ومسافرتهایی به قم وتهران وشیراز نموده است.مسافرت اوبه تهران درموقع بنای تکیه دولت است وسفر اوبه شیراز در موقع جلوس جعفر خان زند بوده است  

از حوادث رقت انگیز زندگی وی، سانحه زمین لرزه هول آور کاشان به سال 1196 هجری قمری است که بر اثر آن شاعر ، عائله خویش را از دست می دهد(صباحی یک زن وسه فرزند داشته است) و حاصل این فاجعه ، ترکیب بند تاثر آوری است که وی به مرثیت عزیزان از دست داده خود به یادگار گذاشته است.

صباحی ، با هاتف اصفهانی و آذر بیگدلی وشهاب ترشیزی  دوستانی همدل و استوار بوده اند . نسبت به آذر بیگدلی با حرمتی که شاگرد از استاد خود سخن می گوید یاد می کند، ظاهرا" مربی هنری و راهنمای وی در شاعری آذر بوده است و چنانکه آذر خود در شرح احوال صباحی در تذکره آتشکده خویش می نویسد ، تخلص صباحی را نیز همو برای وی برگزیده است. شهرت صباحی بیشتر در رشته مرثیه سرائی خاصه، یافتن ماده تاریخهای مناسب و ممتاز است. در دیوان او، مقدار کثیری ماده تاریخ در هر موضوع و مطلبی دیده میشود.

گاه در تاریخ فوت اشخاص و گاه در بنای مسجد یا عمارت نو بنیاد و گاهی برای جشنها و عروسیهای معاصرین خود، ماده تاریخهای بر جستهای یافتهاست. صباحی، قصاید مفصلی نیز به همان شیوه عراقی، در باره رسول اکرم (ص) و خاندان نبوت به رشته نظم کشیده و مراتب خلوص نیّت و ایمان خود را ظاهر ساختهاست. دیوانش شامل قصاید ، غزلیات ، رباعیات ، مراثی و تركیب بند است.

از آثار مشهور مولانا صباحی  چهارده بند مرثیهای است که به اقتضای محتشم کاشانی در شهادت حسین ابن علی علیه السلام سروده و بر همه ترکیب بندهای که بعداز محتشم ساختهاند مزیت دارد.

به عقیده احمد کرمی ، در میان گروه شاعران بازگشت ادبی ، صباحی بیدگلی رتبتی ممتاز دارد. در سرودن انواع شعر طبع خود را آزموده و در هر صنف سخن به خوبی از عهده ادای آن برآمده است. صباحی در غزل شیرین و لطیف خود به سخن سعدی و حافظ توجه دارد و در قصیده ، کار قصیده سرایان بزرگ قرون پنجم و ششم سرمشق اوست و چنانکه شعر او گواهی است به تتبع آثار آنان کوششی فراوان داشته و به عظمت کار شاعرانی چون عنصری و فرخی و سنائی و مختاری و معزی و انوری و لامعی و ازرقی به دیده حرمت می نگریسته است . فتح الله خان شیبانی کاشانی قصیده سرای فحل و بزرگ دوره قاجاریه ، صباحی را در کار رجعت ادبی ، نخستین کس می شناسد و می گوید: " ... وضع بیان بکلی تغییر یافت و فصاحت و بلاغت در ظلمت شبهای رکاکت و قباحت الفاظ مشکله و استعارات بارده مستتر گشت و در اواخر ملوک زند..... صباحی بیدگلی ..... صبح صادق سخن را بالا کشید و به طریق شعرای باستان قصائدی چند به نظم آورد....." و مراد شیبانی ، از این رجعت ، عصر صفویه و سبک هندی نیست ، بلکه وی از انحطاط شعر فارسی را از آغاز دوره سلجوقیان می داند و صباحی را مجد شیوه شاعران باستان می شناسد که بدیهی است این سخن خالی از اغراق نیست . به هر حال تاثیر وجود صباحی در تحول ادبی بر بنیاد شیوه شاعران پیشین انکار ناپذیر است ، زیرا فتحعلیخان صبا ، ملک الشعرای دوران فتحعلیشاه و سر سلسله گویندگان عصر قاجاریه و مروج هنر شاعری در آن دوره ، پرورده مکتب اوست.

دیوان صباحی بیدگلی ، نخستین بار در سال 1338 هجری خورشیدی به تصحیح و مقابله شادروان پرتو بیضائی و اهتمام آقای عباس کی منش " مشفق کاشانی " صورت طبع یافته است. بار دیگر به كوشش جناب آقای احمد كرمی در زمستان1365 به چاپ رسیده است.

از این دیوان نسخه­های خطّی فراوانی بر جای مانده كه از معروف­ترین آن­ها است:

1- نسخه­ی خطّی متعلّق به كتابخانه­ی مجلس،به شماره 1015/353:3

2- نسخه­ای خطّی با تاریخ اتمام سه شنبه 23شعبان1222 متعلّق به آستان قدس رضوی،به شماره 5040

در پایان این نسخه ماده تاریخی در وفات مولانا صباحی از خامه­ی سحاب اصفهانی رقم خورده كه بیت آخر آن چنین است:

«سحاب از بهر ضبط سال تاریخ وفات او        رقم زد آه كز ملك فصاحت شد سلیمانی

 در مورد تاریخ وفات صباحی اختلاف وجود دارد وفات او بنابر ماده تاریخی که از سحاب ابن هاتف (م1222)دردست است سال 1208 هجری می باشد که چنین است :

غرض کلک سحاب از ضبط سال تاریخش     

 رقم زد آه کز ملک فصاحت شد سلیمانی

ولی از بعضی آثار صباحی  بر می آید که این ماده تاریخ فاقد صحت است ودرآن تحریف رخ داده است به عنوان مثال ماده تاریخی که استاد صباحی بیدگلی در اتمام عمارت جعفر قلی خان سروده (صباحی هم به تاریخ این رقم زد   که دایم باد معمور این عمارت)بیانگر این است که ایشان تا سال 1215 درقید حیات بوده اند حال اگر در ماده تاریخ سحاب به جای آه کلمه ی (وای) بگذاریم ویا کلمه ی (کز) را به صورت (که از) بخوانیم  سال 1218 به دست می آید که قرین صحت می باشد. دهخدا در فرهنگ خود سال وفات ایشان را 1206ه.ق ذکر کرده است.

مقبره این شاعر دوران زندیه در بیدگل قرار دارد و به تازه گی توسط هیئت امنای مردمی بازسازی و با گنبدی که یادآور معماری دوران زندیه است توسط مهندس مجید ستاری طراحی شده است یکی از کسانی که در راه بازسازی این مقبره همت گسترده ای انجام داد مهندس مسعود فرزانگان بیدگلی بوده و آقای رمضانعلی حیرانی یکی از کوشندگان اصلی در راه بازسازی مقبره می باشد . غزل صباحی بیدگلی که روی سنگ مزار او نقش شده است چنین است :

 

 مکش به­ خون پر و بالم که من هرآن­چه پریدم

                                                به غیـر گوشه­ ی بامـت نشـیمنی نگزیـدم

هـزار دانـه فـشاندنـد و رامـشان نشـدم مـن

                                               هـزار سـنگ به بالـم زدی و مـن نپریـدم

نـدیدم آن­که توانـم بـه او گـریختـن از تـو

                                              كه بود دام تو گسترده هر طرف كه دویـدم

نظّاره­ ی گل و گشت چمن به مرغ­ چمن خوش

                                              كه مـن به دام فـتادم، چـو زآشـیانه بریـدم

سـزد اگـر نفروشـم غـم تو را بـه دو عـالـم

                                              كه نقد عمـر ز كف دادم و غـم تو خریـدم

مرا به جرم چه کردی برون ز گلشن کـویت؟

                                           بری ز نخل تو خوردم؟گلی ز شاخ تو چیدم؟

وطـن به بـیدگل امّـا کسـی ندیـده صـباحی

                                        به دست، دسته­ ی گل، یا به فرق، سایه­ ی بیدم

                                    مولانا سلیمان صباحی بیدگلی

 

برچسب: نویسنده: محسن رضوانیان بیدگلی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1391 ساعت: 17:37

برچسب: نویسنده: محسن رضوانیان بیدگلی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1391 ساعت: 17:37

 برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به:

1.مجمل التواریخ ابوالحسن گلستانه ص259و260

 2.مجمع الفصحاءج2ص263تا266

 3.فرهنگ دهخدا

 4.بیضایی . پرتو – مجله ارمغان – دور18-اردیبهشت 1316-شماره 2

5.گلهای جاویدان حبیب الله نصیری فر ص ۴۳۹ و ۴۴۰

6.دیوان مولانا صباحی بیدگلی- با مقدّمه­ی آقای كرمی

7.تصویر نسخه­ی خطّی آستان قدس رضوی

8.مشاهیر كاشان

9.تاریخچه علم وادب در آران و بیدگل- تشكّری آرانی

10.الذریعه

11.ماهنامه كاشان شناخت ، سال پنجم، شماره 6

 برای آشنایی بیشتر با زندگینامه صباحی بیدگلی مراجعه شودبه: (به نقل از سایت (rasekhoon.net

تاریخ ادبیات ایران، دوره ى بازگشت (320 -313 / 2)، دایره المعارف فارسى (1552 / 2)، دویست سخنور (186 -185)، الذریعه (591 / 9 ،270 / 8)، ریحانه (413 -412 / 3)، سفینه المحمود (434 -426 / 2)، سیرى در شعر فارسى (153)، شخصیت هاى نامى (281)، فرهنگ سخنوران (547)، گنج سخن (165 -161 / 3)، لغت نامه (ذیل/ حاجى سلیمان)، مجمع الفصحا (572 -565 / 5)، مؤلفین كتب چاپى (365 -364 / 3)، نتایج الافكار (428 -427)، نگارستان دارا (215 -214).

برچسب: نویسنده: محسن رضوانیان بیدگلی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1391 ساعت: 17:37

کنگره بین المللی بزرگداشت مولانا سلیمان صباحی بیدگلی

کنگره بین المللی بزرگداشت 
سلیمان صباحی بیدگلی

۹ الی 11 آبان ماه 1391
دانشگاه آزاد اسلامی کاشان
سایت رسمی کنگره بین المللی بزرگداشت سلیمان صباحی بیدگلی
http://www.sabahibidgoli.ir

برچسب: نویسنده: محسن رضوانیان بیدگلی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1391 ساعت: 17:37

عکس کاروانسرای مرنجاب

برچسب: نویسنده: محسن رضوانیان بیدگلی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1391 ساعت: 17:37

 

 

هاتف اصفهانی


 

تو ای نسیم صباحی که پیک دلشدگانی

علیالصباح روان شو به جستجوی صباحی

 

سراغ منزل آن یار مهربان چو گرفتی

چو صبح خرم و خندان شتاب سوی صباحی

 

گرت هواست که در بر رخ تو زود گشاید

طفیل روی صبیحی برو به کوی صباحی

 

پس از سلام به کنجی نشین و بهر تحیت

نخست صبحک الله بخوان به روی صباحی

 

اگر به یاد غریبان این دیار برآید

حدیثی از لب شیرین و بذله گوی صباحی

 

بگو که هاتف محنت نصیب غمزده تا کی

شبان تیره نشیند در آرزوی صباحی

 

به جان رسیده ز رنج خمار دوری و خواهد

صبوحی از می انفاس مشکبوی صباحی

برچسب: نویسنده: محسن رضوانیان بیدگلی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1391 ساعت: 17:37


غرلیات

سر کوئی که هر دم جان دهد، صد بیگناه آنجا

                                             فغان کز بی پناهی ، بایدم بردن پناه آنجا

چه باکم از قفس ،اکنون که رفت از باغ گل بیرون  

                                           به حسرت بایدم چون زیست، خواه اینجا خواه آنجا

ز جیب شاخ گو ، بیرون نیارد سر گلی هرگز

                                          در آن گلشن که جز گلچین، کسی را نیست راه آنجا

بر آن در شادم از آه و فغانی، ورنه میدانم

                                         نمی دارد کسی گوشی، به حرف دادخواه آنجا

                         ندارد ره به سوی او کسی دیگر ، مگر گاهی

                         دهد حال صباحی عرضه باد صبحگاه آنجا

                        _______________________

ملک دل ویرانم ، کش زیر نگین بادا                ویرانیش از خواهد، ویران تر از این بادا

غیر از تو چو من نالد، نالان تر از این بادا           تا چند چنان باشد، یکچند چنین بادا

آن مه که تمام آمد ، امشب به خرام آمد         بر گوشه بام آمد، مه گوشه نشین بادا

ای دل طمع یاری؟ وز یار وفاداری؟                 آن گر شده بازاری ،این خانه نشین بادا

در بزم به کس تا او، غافل ننماید رو        چون چشم منش هر سو، چشمی به کمین بادا

تا می زکف اوباش، بستانم و نوشم فاش       یغما کن دل ای کاش، غارتگر دین بادا

پیش لبت از خنده، دارای یمن بنده               وز روی تو شرمنده، صورتگر چین بادا

                       بی لعل دل آرامم ، پر زهر بود جامم

                      تلخ است اگر کامم ، آن لب شکرین بادا 

                 ___________________________

گر به کف دامان به رغم آسمان آرم تو را

                                بر سر مهرای مه نامهربان آرم تو را

تو همایون طایر عرش آشیانی، من کیم

                                تا به دام خود توانم ز آشیان آرم تو را

                    _____________________

رسانیدم به پیری از غم یاری ، جوانی را

                                   که نه راه وفا داند، نه رسم مهربانی را

فراموشم مکن در سیر باغ ، ای مرغ آزاده

                                    به خاطر دار، حق صحبت هم آشیانی را

توانم درد و داغ عشق پنهان کرد، اگر پنهان

                                     توان کردن رخ کاهی و رنگ زعفرانی را

به ناکامی دهم گر در غم او جان ، من مسکین

                                     چه غم زین باشد آن شاه سریر کامرانی را؟

                ز عشق من ندارد گر صباحی آگهی یارم

                چرا دارد همین از بهر من ، این سرگرانی را؟

                  _____________________

سر بر قدمت هواست ما را                   بر سر بنگر چهاست ما را

زان دست که بر دعاست ما را               دانی که چه مدعاست ما را؟

جا ، جز در او کجاست ما را                  گر خواست و گر نخواست ما را

بر کوی مسیح ، ره ندانیم                   خاک در او ، دواست ما را

خوش کرده گدایی از خرابات               سلطان جهان گداست ما را

خاک در او به جان فروشند                 گفتی ، که بها کراست ما را

از بهر دعای آن جفا جوست                آن دست که بر خداست ما را

              جز دیر مغان گریز گاهی

               ز آسیب جهان کجاست ما را

                  _____________________-

از دیده نهفته ماهم امشب                   خون می چکد از نگاهم امشب

چشمم به مهی فتاده امروز                   کز چشم فتاده ماهم امشب

بر سوزش دل، ز سوزش هجر                 ای شمع ، تویی گواهم امشب

                  تو ریخته خون غیر را دوش

                  من آمده دادخواهم امشب

                ____________________-

ظلم است رها شود ز دامت              مرغی که نخست گشته رامت

خواهم شنوم همیشه نامت              آرد همه غیر اگر پیامت

آسوده تو در وصالی ای غیر               هجران کشد از من انتقامت

مرغ حرم از حرم طلبکار                    توفیق طواف طرف بامت

ای خواجه مرانش از در، امروز             زین جرم که پیر شد غلامت

مرغان چمن که پر فشانند                باشند در آرزوی دامت

هر چند که صبحم از تو شام است       خوش باد همیشه صبح و شامت

شیرین لب من گهی به یاد آر             از تلخی کام تلخکامت

بر جام جمش نمی کشد دل             آن کس که کشید، می ز جامت

افسون رقیب را مکن گوش               کافسانه شود، به ننگ نامت

مردیم ز شوق زخم دیگر                  کردیم تمام ، ناتمامت

                    نگشایدم از چمن دل امروز

                    روزی بودم امید دامت

               ______________________

زیر تیغ جفای او، از دل                رفتم آهی کشم وفا نگذاشت

شاد از آنم به درد تو، که مرا          در دل اندیشه دوا نگذاشت

گشت بیگانه از من و با من           دیگران را هم آشنا نگذاشت

                  ناله از من جدا نشد نفسی

                   یک نفس بی توام جدا نگذاشت

                   ___________________

ندانم دل غمم را به گفته است             که هر کس را که می بینم شنفته است

به خون، من خفته امشب با غم او            ندانم او، در آغوش که خفته است؟

ندارد گوش بر حرف من امروز                ندانم غیر در گوشش چه گفته است!

                  پی منزلگه مهرت صباحی

                  ز گرد کینه ، صحن سینه رفته است

                  _____________________-

چون ملک دل ، تو را شد، از جور به عنایت

                              سلطان چرا پسندد ویرانی ولایت

   افتاد ز آشیانه، مرغی زد این ترانه

                             یا هجر را کرانه، یا عمر را نهایت

 دل را ز غصه عشق، خاموش کرده بودم

                                زان لب شنید حرفی، شد بر سر حکایت

پیش توام تکلم، یا را نه از تظلم

                               تو غافل از ترحم، من فارغ از شکایت

                      گویی اثر نهشتند، در ناله صباحی

                      نه از منش جدایی، نه از تواش سرایت

                   _________________________-

مرا از گلعذاری خار خاریست                که خوار اوست هر جا گلعذاریست

متاع دل، برش پست ارمغانی است         به پیشش نقد جان کمتر نثاریست

دل از کف داده ناصح را بگویید                 کسی را گو ، که در دست اختیاریست

تو را از گرد من ننگ است ، ور نه             ز پی هر جا سواری را غباریست

درآیم کاش در جرگ سگانش                 به کوی او ، مرا هم اعتباریست

بیا تا با هم ای بلبل بنالیم                     مرا هم از گلی در سینه خاریست

                   صباحی را جدا از آستانت

                   نه روز آسایشی ، نه شب قراریست

               ________________________

بیند چو تو را ، باشدش از گفته ندامت              نادیده رخت آنکه مرا کرد ملامت

افتاد وصالش به قیامت، که شب هجر              روزیش ز پی نیست، مگر روز قیامت

                     ساقی دهدم جام و برد جام، غم از دل

                     بشتاب به میخانه، کرم بین و کرامت

               ______________________

گفتم توان ز لعل لبت کام جان گرفت              گفتا چو بگذری ز سر جان توان گرفت

صد بار بیش مرغ دل افتاد از آن به خاک          باز آن همان، به شاخ بلند آشیان گرفت

امروز ،میکده است که هر کس چو من در آن     با دست خالی آمد و رطل گران گرفت

گشتم به طرف باغ و ندیدم به غیر تو             سروی که زیر سایه آن ، جا توان گرفت

عیبم کنند خلق ، که پیری و عاشقی            خود روی او دل از کف پیر و جوان گرفت

ای آنکه با طبیب من افتاد کار تو                   عبرت توان ز کار من ناتوان گرفت

ای همنفس ، به آن بت عیسی نفس بگو       کز ناتوان خود خبری می توان گرفت

                   نخل قدمت به هر ثمر آراسته چه سود؟

                   چون بهره ای کسی نتواند از آن گرفت

                  ______________________

بر زمین کوی جانان ،نقش پای تازه ایست

                            گویی آن ناآشنا را آشنای تازه ایست

دیگر از خون کدامین بیگناه آلوده دست

                            کان بلورین پنجه رنگین از حنای تازه ایست

عارض است آن یاسمن، یا آیت رحمت بود

                           قامت است آن یا قیامت ، یا بلای تازه ایست

هر دم آلایی به خونی دامن و از رشک آن

                          بر سر خاک شهیدانت جفای تازه ایست

چون مرا کشتی ، مکن از تربتم کوته، قدم

                          کز توام هر لحظه چشم خونبهای تازه ایست

خواجه را از بنده ناید یاد، این رسمی است نو

                          خسرو از چاکر نپرسد، این بنای تازه ایست

              کیست می دانی صباحی گلستان عشق را

              داستان کهنه را ، داستانسرای تازه ایست

             ____________________________

مکش به خون پر و بالم که من هر آنچه پریدم

                        به غیر گوشه بامت نشیمنی نگزیدم

هزار دانه فشاندند و رامشان نشدم من

                       هزار سنگ به بالم زدی و من نپریدم

ندیدم آنکه توانم به او گریختن از تو  

                       که بود دام تو گسترده هر طرف که دویدم

نظاره گل و گشت چمن به مرغ چمن خوش

                        که من به دام فتادم ، چو ز آشیانه بریدم

سزد اگر نفروشم غم تو را به دو عالم

                        که نقد عمر ز کف دادم و غم تو خریدم

مرا به جرم چه کردی برون ز گلشن کویت؟

                        بری ز نخل تو خوردم؟ گلی ز شاخ تو چیدم؟

           وطن به بیدگل اما کسی ندیده صباحی

           به دست ، دسته گل ، یا به فرق شاخه بیدم


برچسب: نویسنده: محسن رضوانیان بیدگلی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1391 ساعت: 17:37

باسمه تعالی

حاجی مولانا سلیمان صباحی، در شمار گویندگانی است که بعد از روزگار صفویه، لزوم پیروی از شیوه سرایندگان متقدم را شعار شاعری خویش کردند و بدین صورت کوشیدند تا با هرج و مرجی که رفته رفته در سبک هندی پدیدار آمده و شعر دلاویز فارسی را از مسیر مطلوب خود خارج کرده بود ، به مبارزه برخیزند.


صباحی خود در قطعه ای که به عنوان شاعر همزمان و همفکر خود رفیق اصفهانی سروده و در بخش مقطعات اشعار او دیده می شود، به پیروی خویش و گروه همداستان خویش از طرز گویندگان پیشین اشارت می کند  و می گوید :" بود طریقه ما اقتفای استادان ....." و مقصود وی از استادان ، شاعران بزرگ متقدم است.

زادگاه صباحی ، بیدگل در 12 کیلومتری شمال شرقی شهر کاشان واقع شده و نیز در همین شهر جهان را بدرود گفته و به خاک سپرده شده است.

تاریخ ولادت وی به درستی معلوم نیست . خود نیز در اشعارش اشارتی بدان نمی کند ، همچنانکه زمان درگذشت او هم نامشخص است و تنها می توان گفت که درگذشت او در اوایل سلطنت فتحعلیشاه قاجار روی داده است.

صباحی در سالهای جوانی به زیارت بیت الله الحرام نایل شده و چنانکه از آثارش پیداست ، روزگاری نیز در شهر شیراز مقیم بوده است. ظاهرا" بقیت عمر خود را به جز سفرهای کوتاه زمان، در شهر زادگاه خویش گذرانیده و به کار کشاورزی امر معیشت خود را هموار می کرده است.

از حوادث رقت انگیز زندگی وی، سانحه زمین لرزه هول آور کاشان به سال 1196 هجری قمری است که بر اثر آن شاعر ، عائله خویش را از دست می دهد و حاصل این فاجعه ، ترکیب بند تاثر آوری است که وی به مرثیت عزیزان از دست داده خود به یادگار گذاشته است.

صباحی ، با هاتف اصفهانی و آذر بیگدلی دوستانی همدل و استوار بوده اند . نسبت به آذر بیگدلی با حرمتی که شاگرد از استاد خود سخن می گوید یاد می کند، ظاهرا" مربی هنری و راهنمای وی در شاعری آذر بوده است و چنانکه آذر خود در شرح احوال صباحی در تذکره آتشکده خویش می نویسد ، تخلص صباحی را نیز همو برای وی برگزیده است.

به عقیده احمد کرمی ، در میان گروه شاعران بازگشت ادبی ، صباحی بیدگلی رتبتی ممتاز دارد. در سرودن انواع شعر طبع خود را آزموده و در هر صنف سخن به خوبی از عهده ادای آن برآمده است. صباحی در غزل شیرین و لطیف خود به سخن سعدی و حافظ توجه دارد و در قصیده ، کار قصیده سرایان بزرگ قرون پنجم و ششم سرمشق اوست و چنانکه شعر او گواهی است به تتبع آثار آنان کوششی فراوان داشته و به عظمت کار شاعرانی چون عنصری و فرخی و سنائی و مختاری و معزی و انوری و لامعی و ازرقی به دیده حرمت می نگریسته است . فتح الله خان شیبانی کاشانی قصیده سرای فحل و بزرگ دوره قاجاریه ، صباحی را در کار رجعت ادبی ، نخستین کس می شناسد و می گوید: " ... وضع بیان بکلی تغییر یافت و فصاحت و بلاغت در ظلمت شبهای رکاکت و قباحت الفاظ مشکله و استعارات بارده مستتر گشت و در اواخر ملوک زند..... صباحی بیدگلی ..... صبح صادق سخن را بالا کشید و به طریق شعرای باستان قصائدی چند به نظم آورد....." و مراد شیبانی ، از این رجعت ، عصر صفویه و سبک هندی نیست ، بلکه وی از انحطاط شعر فارسی را از آغاز دوره سلجوقیان می داند و صباحی را مجد شیوه شاعران باستان می شناسد که بدیهی است این سخن خالی از اغراق نیست . به هر حال تاثیر وجود صباحی در تحول ادبی بر بنیاد شیوه شاعران پیشین انکار ناپذیر است ، زیرا فتحعلیخان صبا ، ملک الشعرای دوران فتحعلیشاه و سر سلسله گویندگان عصر قاجاریه و مروج هنر شاعری در آن دوره ، پرورده مکتب اوست.

دیوان صباحی بیدگلی ، نخستین بار در سال 1338 هجری خورشیدی به تصحیح و مقابله شادروان پرتو بیضائی و اهتمام آقای عباس کی منش " مشفق کاشانی " صورت طبع یافته است.

 

برچسب: نویسنده: محسن رضوانیان بیدگلی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1391 ساعت: 17:37

ترکیب بند در رثای امام حسین (ع)


افتاد شامگه به کنار افق نگون

 خور، چون سر بریده ازین تشت واژگون

افکند چرخ، مغفر زرین و از شفق

 در خون کشید دامن خفتان نیلگون

اجزای روزگار ز بس دید ،انقلاب

 گردید چرخ، بی حرکت، خاک، بی سکون

کند امهات اربعه ز آبای سبعه دل

  گفتی خلل فتاد به ترکیب کاف و نون

آماده قیامت موعود، هر کسی

 کایزد وفا به وعده مگر می کند کنون!

گفتم محرم است و نمود از شفق هلال

 چون ناخنی که غمزده آلایدش به خون

یا گوشواره ای که سپهرش ز گوش عرش

 هر ساله در عزای شه دین کند برون

یا ساغری است پیش لب آورده آفتاب

 بر یاد شاه تشنه لبان کرده سرنگون

جان امیر بدر و روان شه حنین

سالار سروران سر ازتن جدا، حسین

افتاد رایت صف پیکار کربلا

 لب تشنه صید وادی خونخوار کربلا

آن روز، روز آل نبی تیره شد که تافت

  چون مهر، از سنان سر سردار کربلا

پژمرده غنچه لب گلگونش از عطش

 وز خونش آب خورده خس و خار کربلا

لخت جگر، نواله طفلان بی پدر

 وز آب دیده شربت بیمار کربلا

ماتم فکند رحل اقامت ، دمی که خاست

 بانگ رحیل قافله سالار کربلا

شد کار این جهان ز وی آشفته تا دگر

 در کار آن جهان چه کند کار کربلا

گویم چه گذشت سرگذشت شهیدان که دست چرخ

 از خون نوشته بر در و دیوار کربلا

افسانه ای که کس نتواند شنیدنش

یا رب بر اهل بیت چه آمد ز دیدنش؟

چون شد بساط آل نبی از زمانه طی

 آمد بهار گلشن دین را زمان دی

یثرب به باد رفت، به تعمیر خاک شام

 بطحا خراب شد ، به تمنای ملک ری

سر گشته بانوان حرم گرد شاه دین

 چون دختران نعش به پیرامن جدی

نه مانده غیر او، کسی از یاوران قوم

 نه زنده غیر او کسی از همرهان حی

آمد به سوی مقتل و بر هر که می گذشت

 می شست ز آب دیده غبار از عذار وی

بنهاد رو، به روی برادر، که یا اخا

 در بر کشید تنگ پسر را که یا بنی!

غمگین مباش، آمدمت اینک از قفا

 دل، شاد دار، می رسمت این زمان ز پی

آمد به سوی معرکه آنگه زبان گشاد

گفت این حدیث و خون دل از آسمان گشاد:

منسوخ شد مگر به جهان ملت نبی؟

 یا در جهان نماند کس ازامت نبی؟

ما را کشند و یاد کنند از نبی، مگر

 از امت نبی نبود عترت نبی؟

حق نبی چگونه فراموش شد چنین؟

 نگذشته است آن قدر از رحلت نبی

اینک به خون آل نبی رنگ کرده اند

 دستی که بود در گرو بیعت نبی

یارب تو آگهی که رعایت کسی نکرد

 در حق اهل بیت نبی، حرمت نبی

این ظلم را جواب چه گویند روز حشر؟

 بر کوفیان تمام بود حجت نبی

ما را چو نیست دست مکافات، داد ما

 گیرد ز خصم،حکم حق و غیرت نبی

بس گفت این حدیث و جوابش کسی نداد

لب تشنه غرق خون شد و آبش کسی نداد

چون تشنگی عنان ز کف شاه دین گرفت

 از پشت زین قرار به روی زمین گرفت

پس بیحیایی آه – که دستش بریده باد-

 از دست داد دین و سر ازشاه دین گرفت

داغ شهادت علی ایام تازه کرد

 از نو جهان عزای رسول امین گرفت

بر تشت، مجتبی جگر پاره پاره ریخت

 پهلوی حمزه چاک ز مضراب کین گرفت

هم پای پیل ، خاک حرم را به باد داد

 هم اهرمن ز دست سلیمان نگین گرفت

از خاک ، خون ناحق یحیی گرفت جوش

 عیسی ز دار، راه سپهر برین گرفت

گشتند انبیا همه گریان و بوالبشر

 بر چشم تر، ز شرم نبی آستین گرفت

کردند پس به نیزه سری را که آفتاب

از شرم او نهفت رخ زرد در نقاب

شد بر سر سنان چون سر شاه تاجدار

 افکند آسمان به زمین تاج زرنگار

افلاک را ز سیلی غم، شد کبود روی

 آفاق را ز اشک شفق، سرخ شد کنار

از خیمه ها ز آتش بیداد خصم رفت

چون از درون خیمگیان بر فلک شرار

عریان تن حسین و به تاراج داد چرخ

پیراهنی که فاطمه اش رِشت، پود و تار

نگرفت غیر بند گران دست او کسی

آن ناتوان کز آل عبا ماند یادگار

رُخها به خون خضاب، عروسان اهل بیت

گشتند بی جهاز ، به جمّازه ها سوار

آن یک شکسته خار اسیریش ، در جگر

وین یک نشسته گرد یتیمیش بر عذار

کردند رو به کوفه پس آنگه ز خیمه گاه

وین خیمه کبود ، شد از آهشان سیاه

چون راهشان به معرکه کربلا فتاد

گردون به فکر سوزش روز جزا فتاد

اجزای چرخ منتظم از یکدگر گسیخت

اعضای خاک متصل از هم جدا فتاد

تابان به نیزه رفت سر سروران ز پیش

جمازه های پردگیان از قفا فتاد

از تندباد حادثه دیدند هر طرف

سروی به سر درآمد و نخلی ز پا فتاد

مانده به هرطرف نگران چشم حسرتی

در جستجوی کشته خود تا کجا فتاد

ناگه نگاه پردگی حجله بتول

بر پاره تن علی مرتضی فتاد

بیخود ، کشید ناله هذا اخی چنان

کز ناله اش بر گنبد گردون صدا فتاد

پس کرد رو به یثرب و از دل کشید آه

نالان به گریه گفت ببین یا محمداه:

این رفته سر به نیزه اعدا، حسین توست

وین مانده بر زمین تن تنها، حسین توست

آین آهوی حرم که تن پاره پاره اش

در خون کشیده دامن صحرا، حسین توست

این پرگشاده مرغ همایون به سوی خلد

کش پر زتیر، رسته بر اعضا ، حسین توست

این سربریده از ستم زال روزگار

کز یاد برده ماتم یحیی، حسین توست

این مهر منکسف که غبار مصیبتش

تاریک کرده چشم مسیحا، حسین توست

این ماه منخسف که برو، ز اشک اهل بیت

گویی گسسته عقد ثریا، حسین توست

این لاله گون عمامه که در خلد بهر او

معجر کبود ساخته زهرا، حسین توست

اندک چو کرد دل تهی از شکوه با رسول

گیسو گشود و دید سوی مرقد بتول:

کای بانوی بهشت، بیا حال ما ببین

ما را به صد هزار بلا مبتلا ببین

در انتظار وعده محشر چه مانده ای؟

بگذر به ما و شور قیامت به پا ببین

بنگر به حال زار جوانان هاشمی

مردانشان شهید و زنان در عزا ببین

آن گلبنی که از دم روح الامین شکفت

خشک از سموم بادیه ی کربلا ببین

آن سینه ای که مخزن علم رسول بود

از شست کین نشانه تیر جفا ببین

آن گردنی که داشت حمایل ز دست تو

چون بسملش بریده ی تیغ جفا ببین

با این جفا نیند پشیمان ، وفا نگر

با این خطا زنند دم از دین، حیا ببین

لختی چو داد شرح غم دل به مادرش

آورد رو به پیکر پاک برادرش :

کای جان پاک ، بی تو مرا جان به تن دریغ

از تیغ ظلم، کشته تو و زنده من دریغ

عریان چراست این تن بی سر، مگر بُوَد

بر کشتگان آل پیمبر کفن دریغ؟

شیر خدا به خواب خوش و کرده گرگ چرخ

رنگین به خون یوسف من پیرهن دریغ

خشک از سموم حادثه گلزار اهل بیت

خرم ز سبزه دامن ربع و دمن دریغ

آل نبی غریب و به دست ستم اسیر

آل زیاد کامروا در وطن دریغ

کرد آفتاب یثرب و بطحا غروب و تافت

شعری ز شام باز و سهیل از یمن دریغ

غلطان ز تیغ ظلم، سلیمان به خاک و خون

وز خون او حنا به کف اهرمن دریغ

گفتم ز صد یکی به تو حالِ دلِ خراب

تا حشر مانَد بر دل من حسرت جواب

چون بی کسان آل نبی دربدر شدند

در شهر کوفه ناله کنان نوحه گر شدند

سرهای سروران همه بر نیزه و سنان

در پیش روی اهل حرم جلوه گر شدند

از ناله های پردگیان ، ساکنان شهر

جمع از پی نظاره به هر رهگذر شدند

بی شرم امتی که نترسیده از خدا

بر عترت پیمبر خود پرده در شدند

ز اندیشه نظاره ی بیگانه، پرده پوش

از پاره معجری به سر یکدگر شدند

دست از جفا نداشته بر زخم اهل بیت

هر دم نمک فشان به جفای دگر شدند

خود بانی مخالفت و آل مصطفی

در پیش تیر طعنه ی ایشان سپر شدند

چندی به کوفه داشت فلک ،تلخکامشان

آنگه ز کوفه برد به خواری به شامشان

شد تازه چون مصیبتشان از ورود شام

از شهر شام خاست عیان رستخیز عام

ناکرده فرق آل نبی را ز مشرکان

افتاده اهل شهر در اندیشه های خام

داد این نشان به پردگیی، کاین مرا کنیز

کرد آن طمع به تاجوری، کاین مرا غلام

گفت این به طعنه کاین اسرا را وطن چه شهر؟

گفت آن به خنده سید این قوم را چه نام؟

دادند بر یزید چو عرض سر سران

پرسید ازین میانه حسین علی کدام؟

بردند پیش او سر سالار دهر را

می زد به چوب بر لبش و می کشید جام

گفتا یکی ز محفلیان شرمی ای یزید

می زد همیشه بوسه برین لب، شه انام

کفری چنین و لاف مسلمانی ای یزید؟!!!!

ننگش ز تو یهودی و نصرانی ای یزید

ترسم دمی که پرسش این ماجرا شود

دامان رحمت از کف مردم رها شود

ترسم که در شفاعت امت به روز حشر

خاموش ازین گناه، لب انبیا شود

ترسم کزین جفا نتواند جفاکشی

در معرض شکایت اهل جفا شود

آه از دمی که سرور لب تشنگان حسین

سرگرم شکوه با سر از تن جدا شود

فریاد ازان زمان که ز بیداد کوفیان

هنگام دادخواهی خیرالنسا شود

باشد که را ز داور محشر امید عفو

چون دادخواه، شافع روز جزا شود

مشکل که تر شود لبی از بحر مغفرت

گرنه شفیع، تشنه لب کربلا شود

کی باشد اینکه گرم شود گیر و دار حشر؟

تا داد اهل بیت دهد کردگار حشر

یارب بنای عالم ازین پس خراب باد

افلاک را درنگ و زمین را شتاب باد

تا روز دادخواهی آل نبی شود

از پیش چشم، مرتفع این نه حجاب باد

آلوده شد جهان همه از لوث این گناه

دامان خاک، شسته ز طوفان آب باد

برکام اهل بیت نگشتند یک زمان

در مهد چرخ، چشم کواکب به خواب باد

لب تشنه شد شهید، جگر گوشه ی رسول

هرجا که چشمه ایست ، به عالم سراب باد

از نوک نیزه تافت سر آفتاب دین

در پرده ی کسوف، نهان آفتاب باد

آنکو دلش به حسرت آل نبی نسوخت

مرغ دلش بر آتش حسرت کباب باد

در موقف حساب، صباحی چو پا نهاد

جایش به سایه ی عَلَم بوتراب باد

کامیدوار نیست به نیروی طاعتی

دارد ز اهل بیت، امید شفاعتی

 

برچسب: نویسنده: محسن رضوانیان بیدگلی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1391 ساعت: 17:37

درتارخ نصب آینه در حرم حضرت امیر المومنین(ع)

ملاذو ملجاء سادات ، باقر آنکه ازو

زمانه آفت عین الکمال دور کند

به بارگاه فلک اشتباه شاه نجف

که چشم مهر ز خاک درش زرور کند

علی عالی اعلا که رویش آینه ایست

کزو فروغ جمال ازل ظهور کند

زمین درگهش از نور مهر مستغنی است

چو جلوه در کف جم ساغر بلور کند

به زیر دامن خود چرخ مجمر خورشید

ازان برد که ز خاک درش بخور کند

تمتعی نبرد خصم از فروغ درش

چه بهره حاصل از آیینه چشم کور کند

به تحفه برد دو آیینه بهر امیدی

که التفات سلیمان به بذل مور کند

دو آینه که به جای دو چشم آن حرم است

کزان نظاره ی نزدیک و سیر دور کند

درآن دو آینه هر گه نظر گشاید کس

نظاره ی رخ غلمان و روی حور کند

چو این دو آینه شد نصب،  از شعاع، همان

کند که گاه تجلی فروغ طور کند

نوشت کلک صباحی برای تاریخش:

ازین دو آینه مهر اکتساب نور کند

برچسب: نویسنده: محسن رضوانیان بیدگلی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1391 ساعت: 17:37

در شهادت حضرت علی اصغر(ع)


فغان که چرخ جفا کیش بر سرعالم

کشید تیغ جفا دیگر از نیام ستم

نموده لشکر غم بر دل صغار و کبار

چنان هجوم که عیش از میان گزیده کنار


 

گشوده دست تصرف به هر طرف چندان

که نیست خاطر هیچ آفریده ای خندان

به حیرتم من از ان کاین سپهر حیلت گر

رسانده است به خاطر ،چه حیله ی دیگر

کشیده بر سر آفاق تیغ خون آشام

ربوده از دل و جان جهانیان آرام

اگر غلط نکنم باشد این هلال عزا

که آمده است مرا در نظر چو تیغ جفا

نزول لشکر غم را سبب همان شده است

که ماه ماتمیان از فلک عیان شده است

هلال نیست ،کزین داغ ،آه آتشناک

کشیده است دگر شعله از دل افلاک

ز حمره نیست که حمراست چهره ی گردون

به جای اشک ز چشم فلک روان شده خون

نه هاله است در اطراف مه که مه زین غم

به گرد خویش کشیده است حلقه ی ماتم

در این عزای جگرسوز باشد اولی آن

که ما و این دل صد پاره ی ز غم ویران

مکان گرفته به کنجی درین خراب آباد

کشیم ناله و افغان ز خاطر ناشاد

بیا دلا که براریم از جگر فریاد

برای تعزیه ی شاه خطه ی ایجاد

یگانه اختر تابان برج پیغمبر

فروغ بخش در درج حیدر صفدر

چراغ دیده ی پرورده ی شه کونین

شهید خنجر کین حضرت امام حسین(ع)

شنیده ام که چو از یاوران آن سرور

نماند از ستم اهل کین کسی دیگر

به غیر زین عباد آن مه سپهر جلال

که گشته بود تن از سوزش تبش چو هلال

گرفته بود به کنجی ز خستگی مسکن

نهاده بود به بالین سر و به بستر تن

نظر فکند در ان حال و جز جناب پدر

ز اهل بیت رسالت کسی ندید دگر

تمام عارض زیبای گلعذاران را

تمام قامت رعنای شهسواران را

به خون خویش در ان روی دست غلطان دید

ز خون پیکرشان دشت را گلستان دید

فتاده دید ز پا سروقامتی هر سو

به پای خاسته شور قیامتی هر سو

به خون فتاده تن نازنین سیمبران

گشوده دیده ی حسرت به هر طرف نگران

به چهره خون دل از چشم خونفشان افشاند

به برگ یاسمن از نرگس ،ارغوان افشاند

روان به جلوه درآورد سروِ قامت را

به پا نمود از ان وحشت قیامت را

جهان به دیده ی اهل حرم سیاه نمود

پی محاربه رو سوی قتلگاه نمود

چو از اراده ی او یافت آگهی کلثوم

به گریه گفت به آن نازنین که ای معصوم

تو را که سرو قد از ضعف مانده از رفتار

نموده ای ز چه رو سوی لشکر کفار

بس است داغ علی اکبرم به جان فگار

خدای را تو دگر داغ خود بر آن مگذار

جواب گفت که ای نخل بوستان عفاف

ز ماه طلعت تو روشن آسمان عفاف

کجاست طاقتم آنم که در چنین روزی

که شاه تشنه لبان را نماند دلسوزی

جدا به معرکه ی اهل کینه اش بینم

به پای او ندهم سر ، ز دست و بنشینم

اگر چه قوت حربم ز ناتوانی نیست

ولی طریق وفا، رسم مهربانی نیست

که زنده مانم و بینم پدر شهید شده است

شهید جیش جفا پیشه ی یزید شده است

غرض ز قصد وی آگه گشت چون که پدر

خطاب کرد به کلثوم که ای گزین خواهر

مدار دست ز دامان عابد بیمار

که رخش عزم دواند به جانب کفار

که در مکان من این بعد من مکین باشد

دلیل گمشدگان طریق دین باشد

کشند چو ز تن من لباس رعنایی

به جای من کند این سرو گلشن آرایی

از ان جناب چو کلثوم این سخن بشنید

گرفت دامن زین العباد و برگردید

پس از گذشتن این حال، آن شه ذیجود

بگفت و از پی اتمام حجت معبود

که اهل بیت رسول خدا درین صحرا

فتاده اند ز جور فلک به دام بلا

کسی بود که تواند حمایت ایشان

نمود از ستم و جور این جفاکیشان

قدم به عرصه ی میدان گذارد از یاری

به جای آورد امروز رسم دینداری

که ما ز گردش گردون کنون گرفتاریم

ز جور اهل جفاپیشه بیکس و یاریم

کسی که سر دهد امروز در مصیبت ما

به روز حشر عوض یابد از شفاعت ما

چو آن کلام جگر سوز را بیان فرمود

ز چشم اهل حرم خون دل روان فرمود

تمام پرده نشینان حجله ی عفت

تمام صدرنشینان مسند عزت

به گوش چرخ برین ز استغاثه ی آن شاه

به آه و ناله رساندند بانگ یاغوثاه !

ز سنگ ناله برآمد ز ناله ی ایشان

ولی نکرد اثر در دل ستمکشان

غرض چو لعل لب شه بر آن درافشان شد

به سوی پردگیان حرم خرامان شد

خطاب کرد بر آن بیکسان غمدیده

گل مراد ز باغ امید ناچیده

که آورید به من طفل نازنین مرا

علی اصغر لب تشنه ی حزین مرا

که تا ز مهر کشم تنگ اندر آغوشش

کنم دمی غم لب تشنگی فراموشش

ز آب دیده بشویم غبار گیسویش

کنم به دیده ی حسرت نظاره ی رویش

وداع او کنم و رو نهم سوی میدان

به راه دوست کنم جان خویشتن قربان

چو آن ستمزده  را ز اهل بیت خویش گرفت

ز روی مهر به صد عزتش به پیش گرفت

نظر به جانب او کرد و ناتوانش دید

به قحط آب دل افگار و خسته جانش دید

کبود گشته اش از تشنگی لب گلگون

چو سوسنش ز دهان آمده زبان بیرون

فتاده پیکرش از تاب تشنگی در تاب

طپان به سینه، دل از خستگی چون سیماب

نشسته بر گل رخساره اش غبار الم

ز بار غم شده نوخیز سرو قدش خم

روان به چرخ برین از دل آه جانسوزش

ز دیده اشک به رخسار عالم افروزش

نمانده شیر به پستان مادرش دیگر

که کام خود کند آن تشنه کام از وی تر

گشاده مادر از ان گیسوی معنبر را

فشانده بر گل رخساره سنبل تر را

ز خون دیده گلستان نمونده دامان را

نموده چاک ز دست الم گریبان را

ز دل توان پدر شد ز ناتوانی او

کشید شعله ز دل آتش نهانی او

کشید تنگ ز مهرش بسان دل در بر

فشاند از غمش از ابر دیده ، خون جگر

بسی به لعل لبش بوسه داد و آنگه گفت

که ای به محنت و درد زمانه با من جفت

اگر چه می رسد امروز ازین ستمکیشان

بسی ستم به شما ، لیک وای بر ایشان

به حالتی که بود خصمشان رسول خدا

بود رسول خدا خصمشان به روز جزا

ندانم آه چسان سازم این حدیث بیان

که ترسم آتشی از خامه اوفتد به جهان

که ناگهان ز صف آن سپاه بیدینی

که جز شکستن دلها نبودش آیینی

ستم شعار و جفاپیشه ای ز حق غافل

که بود شهره ی آفاق ،زاده کاهل

ز شست کینه خدنگی به سوی آن معصوم

فکند و شد هدف آن گلوی آن معصوم

چو شد ز ناوک آن حلق تشنه اش پاره

بلند گشت از ان خون به سان فواره

ز حلق تشنه ی او جوی خون روان گردید

به خون خویشتن آن نازنین طپان گردید

بسی به دیده ی حسرت نظر به روی پدر

نمود و ساخت روان از دو دیده خون جگر

ز سینه ناله ی آخر کشید و شد تسلیم

نمود طایر روحش هوای خلد نعیم

چو شاه تشنه جگر دید حال آن مه را

جگر به حال جگرگوشه سوخت آن شه را

نهاد دست به زیر گلوی آن گلچهر

چو پر نمود از ان خون ، فشاند سوی سپهر

غرض تمامی خون را چنان امام شهید

فشاند جانب گردون که بر زمین نرسید

همین شفق که بود از فلک هنوز عیان

اگر غلط نکنم باشد از علامت آن

دگر به ناله به آن طفل این خطاب نمود

از ان به سینه دل قدسیان کباب نمود

که ای ز شمع رخت دیده ی پدر روشن

ز سرو قامت تو دامن پدر گلشن


ادامه شعر در ادامه مطلب


برچسب: نویسنده: محسن رضوانیان بیدگلی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1391 ساعت: 17:37

    رباعیات2

گلگون رخش از شراب می بین و مپرس

چون چشم خودش خراب می بین و مپرس

ساغر نتوان گفت ز دست که زده است

مرغ دل من کباب می بین و مپرس

                ***

روزی دو سه از بهر دل آسایش خویش

دادم ز سجود درت آرایش خویش

تا خاک درت نگردد آلوده ی من

از حضرت تو می برم آلایش خویش

                ***

زاهد تو دمی که گیری از روی شعف

جا در صف حشر و نامه ی خویش به کف

من نامه ی خود گذارم از دست و روم

گیرم به دو دست ، دامن شاه نجف

                ***

زد دست خطا دست تو بر سینه ی گل

با روی تو عندلیب را کینه ی گل

در دست تو گل زیب دگر یافت مگر

عکس رخت افتاد در آیینه ی گل؟

                ***

گریم هر جا چو خود غریبی بینم

وز یار و دیار بی نصیبی بینم

در سینه جدا دلم از آن گل نالد

در کنج قفس چو عندلیبی بینم

                ***

با شاهد هجرت چو هماغوش شدم

از هرچه بجز حرف تو خاموش شدم

با آنکه نکردمت فراموش آیا

از خاطر تو چرا فراموش شدم؟

                ***

در نظم چنان مدان که نقصان دانم

یا آنکه ز کس امید احسان دارم

جویای سخن کسی نبینم، ورنه

چون دست تو طبع گوهرافشان دارم

                ***

ای لطف تو با شاه و گدا گشته ندیم

از لوح خیال نقش شبه تو عدیم

ممکن نکند فهم صفات واجب

حادث نبرد پی به سوی ذات قدیم

                ***

ای مهر رخ تو یار دیرینه ی من

وی گشته نهان به سینه ات کینه ی من

بر سینه زنی چو دست سیمین آید

از دست تو دل به ناله در سینه ی من

                ***

ای شاد به لطفت دلِ شاد دگران

با من ستمت پی مراد دگران

پیش دگران از تو شکایت نکنم

تا آنکه نیارمت به یاد دگران

                ***

ای دل چه روی به خواب در مهد جهان؟

آلوده کنی کام خود از شهد جهان

جز سستی پیمان نبود آیینش

زنهار که دل مبند بر عهد جهان

                ***

دو طفل به چهره ، شمع آن ، مشعله این

افکنده به جان شیونم آن ، ولوله این

هر یک ز برم شدند از حادثه ای

از زلزله رفت آن و از آبله این

                ***

آن طفلان را که میل دمسازیشان

کردی و به آن بود سرافرازیشان

با هم بودید گرم بازی ، امروز

جمعند همه کجاست همبازیشان؟

                ***

والی تویی و ولایت از تو

ما را همه امید عنایت از تو

پرخاش مجو به ما به پاداش گناه

عصیان ز رعیت و رعایت از تو

                ***

گر یار نکرد در هلاک من و تو

اندیشه و ریخت خون پاک من و تو

در حشر ازو شکوه صباحی نکنم

روزی گذرد اگر به خاک من و تو

                ***

هر روز لب جام می است و لب تو

هر شب مه محفلی بود کوکب تو

من بی تو ز یکدگر ندانم شب و روز

روز و شب من کجا و روز وشب تو؟

                ***

ای جمله خواجگان سر افکنده ی تو

وی کسوت خواجگی برازنده ی تو

من بنده کجا و رتبه ی بندگیت؟

من بنده ی آن که او بود بنده ی تو

                ***

ای زیب جهان زینت ایام از تو

حاصل شده چرخ پیر را کام از تو

خواهم به تخلصی کنی دلشادم

تا آنکه بر آرم به جهان نام از تو

                ***

روزی که خطت ز چهره پنهان بودی

از روی غرور رو به کس ننمودی

افسوس خوری کنون که خطت بدمید

افسوس که افسوس ندارد سودی

                ***

یارب که چو من به عاشقی زار شوی

در دام بتی چو خود گرفتار شوی

یک چند دلت زار شود چون دل من

تا از دل زار من خبردار شوی

                ***

رفتی و نماند محفلم را نوری

محتاج به تو من ، چو به چشمی کوری

ای گشته ز نزدیکی غیر از من دور

در دل نزدیکی ار ز چشمم دوری

                ***

خوش انکه به دشمنان سرافراز آیی

یعنی که به اصفهان ز شیراز آیی

ای مهر جهانتاب، چو انجم همه را

بر راه تو دیده باز ، تا باز آیی

                ***

نالم ز غم سنگدلی ، سیمبری

کز حال دلم نباشد او را خبری

من نالم و گوید او عبث ناله مکن

کاندر دل من ناله ندارد اثری

                ***

تا دیده دهد نور برویت نگرم

تا قوت پا بود بکویت گذرم

چون دیده ز نور و پا ز رفتن ماند

بنشینم و جان در آرزویت سپرم

                ***

سرگشته بدشتم یله می بین و مپرس

لب خشک و پر از آبله می بین و مپرس

امروز از آنکه دی قفای تو گرفت

گردی ز پی قافله می بین و مپرس


برچسب: نویسنده: محسن رضوانیان بیدگلی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1391 ساعت: 17:37

رباعیات1

نالم همه دم که همدمی نیست مرا

غیر از غم بی کسی غمی نیست مرا

گویم غم خویش با که غیر از دل خویش

چون جز دل خویش محرمی نیست مرا


نالم همه دم که همدمی نیست مرا

غیر از غم بی کسی غمی نیست مرا

گویم غم خویش با که غیر از دل خویش

چون جز دل خویش محرمی نیست مرا

                   ***

از درد شنیدم دلت افگار شده است

وز درد دلت ، هزار دل زار شده است

زان درد که عمری ز توام در دل بود

گویا دلت امروز خبردار شده است

                ***

غمگین ز تو دائم دل ناشاد من است

آفاق به فریاد ز فریاد من است

عمریست مرا یاد تو یاد است و تو را

چیزی که به خاطر نرسد یاد من است

                ***

رفتن پی گور و آن سر پر کینت

وین دست تهی آمدن غمگینت

الحق که سزاوار بود گر بهرام

از گور برآید و کند تحسینت

                ***

هر جا نگرم جای سر انگشت وی است

خالی همه کیسه ها و پر مشت وی است

خوش خیره به رویم نگرد ، کاش که بود

در دیده اش آن آب که در پشت وی است

                ***

این غم به دلم ز هر غمی بیش از کیست؟

غیر از غم عشق آن جفاکیش از کیست؟

گویند نباشد نمکی چندانش

چندین نمکم پس به دل ریش از کیست؟

                ***

ای عزم فلک بی مدد رای تو فسخ

با نقش خطت مثال چین صورت مسخ

خال و خط رخساره ی خوبان ختا

از خامه ی تو محو شد از کلک تو نسخ

                ***

تا من بودم که غیر تو با من بود

آن را که فرشته خواندم اهریمن بود

ای با همه دوست ، هر که غیر از تو به خود

پنداشتمش دوست، به من دشمن بود

                ***

در تو نتوان به سعی و ابرام رسید

بس خاص که محروم شد و عام رسید

آنجا که بماند عارف اندر طلبش

دیده ام عامی در اولین گام رسید

                ***

از کینه فزا طبع لطیفان فریاد

وز مهر گسل حرف حریفان فریاد

آیین ستم را ز ظرافت دانند

فریاد ازین ستم ظریفان فریاد

                ***

سودی نکند هر که خریدار تو شد

صحت نپذیرد انکه بیمار تو شد

آسوده نشد دلی که افگار تو شد

ای وای بر آنکس که گرفتار تو شد

                ***

چون یاد توام در دل محزون گذرد

آهم ز فلک ناله ز گردون گذرد

روزم گذرد سیه تر از شب بی تو

گویم چه ز شب که بی توام چون گذرد؟

                ***

دورم ز تو دیده ی بدآموز نشاند

یا گردش چرخ حیله اندوز نشاند

یا طعنه زدند به تیره روزی ، روزی

کآه ویَم امروز ، بدین روز نشاند

                ***

دیشب به من آن گل از طرب می خندید

بر گریه ی من شب همه شب می خندید

می گفتمش از گریه ی من داری خوش

می گفت نه و به زیر لب می خندید

                ***

در جان تابم ز بیم خوی تو نماند

در دل صبرم ز شوق روی تو نماند

رحمی که ز اب دیده ی خونبارم

خاکی که به سر کنم به کوی تو نماند

                ***

یاری که به من غیر بیداد نکرد

یک بار دلم به نامه ای شاد نکرد

ننوشت به من، نامه به اغیار نوشت

در گوشه ی آن نیز مرا یاد نکرد

                ***

این جامه که کس به مفت قیمت نکند

جز بنده قبول ،کس به منت نکند

پوشیدم از آن چشم که پوشد تن من

با این چه کنم که ستر عورت نکند ؟

                ***

دور از تو به تن ، جان غمینم چه کند؟

آنم چو میسر نشد اینم چه کند ؟

جان می دهم و ز شکوه لب می بندم

تا با تو نگاه واپسینم چه کند؟

                ***

هشدار که اندکی تأمل باید

هر جا باشی به حق توسل باید

چه غربت و چه وطن ، خدا باید یار

چه بحر و چه بر ، مایه توکل باید

                ***

تو شاد(؟)که نام خویش سلطان داند

نه شیوه ی دین نه رسم ایمان داند

چون آب خورد خون مسلمانان را

با این همه خویش را مسلمان داند

                 ***

چون روی چمن ز لاله در غازه شود

اوراق گل از بهار شیرازه شود

از نغمه ی مرغان خوش الحان چمن

داغ دل مرغان چمن تازه شود

                ***

بر هر نفسی که نفس ، فیروز شود

کم آن نفس از عمر دل افروز شود

هر روز و شبم باز شتابنده که کی

روزم به شب آید و شبم روز شود؟

                ***

دل کس به تو ای به جور مایل ندهد

دیوانه مگر دهد که عاقل ندهد؟

دیوانه مرا خوانی و این معلوم است

عاقل به چنین ستمگری دل ندهد

                ***

مه جا که برین بلند ایوان دارد

از رشک مرا اشک به دامان دارد

محروم مرا  دیده و او شب همه شب

چشم از رخ ماه من فروزان دارد

                ***

می رفت به سوی برکه آن غیرت حور

گفتم که چرا طی کنی این وادی دور

بردار ز جوی دیده ام آب و بنوش

گفتا لب شیرین من و چشمه ی شور؟

                ***

ای رای تو فروزان تو خجلت ده خور

وی کیسه ی مفلسان ز احسان تو پر

در جود کجا سحاب و دست تو کجا

باران چکد از سحاب و از دست تو دُر

                ***

از لطف بما کم نشود قدر صدور (؟)

ناقص نشود از نظری بدر صدور

هر چند خیال جمله عالم کردم (؟)

صادر نشود مثالی از صدر صدور

                ***

ای لطف تو عین فیض و سرمایه ی فوز

موجود به تو جود ، چو لوزینه به لوز

بفرست مرا ز باغ خود جوز ، مگر

جایز نبود در عوض جایزه جوز؟        

برچسب: نویسنده: محسن رضوانیان بیدگلی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1391 ساعت: 17:37


جهان چو بخت خدیو زمانه گشت جوان

قدم به تخت کیان زد خدایگان جهان

نهاد افسر جمشید بر سر افریدون

نشست بر سر تخت قباد نوشیروان

کمر به خون سیاووش بست، کیخسرو

سپه کشید به توران ، تهمتن ایران

نگین گرفت سلیمان ز دست اهریمن

خلاص شد مه کنعان ز حیله ی اخوان

شکست قلب دی از صولت سپاه بهار

به جلوه گاه شرف کرد آفتاب مکان

زمانه کرد مهیا، بساط عیش و نشاط

سپهر کرد ممهد ، بساط امن و امان

به جای جد و پدر  ،تکیه زد به طالع سعد

سپهر جاه و جهان جلال ، جعفر خان

پشنگ هنگ و سیاووش هوش و کسری رای

قباد شوکت و دارا شکوه و جم فرمان

زراسب اسب و فرامرز گرز و برزو برز

زواره خنجر و آرش کمان و گیو سنان

چو کار جنگ کند راست ، آردش بی خواست

چو برگ حرب کند ساز بخشدش آسان

سماک نیزه و خورشید خود و پروین درع

هلال تیغ و مجره کمند و قوس کمان

به دست تیغ ، کند جا چو در صف پیکار

به کف سنان  ، چو نهد پا به عرصه ی میدان

زند به سوک پدر تاج بر زمین ، بهمن

کند به مرگ پسر جامه نیلگون ، دستان

نهد به دست درم ریز پا چو بر مسند

کند به چنگ گهرپاش جا چو در ایوان

به حرص حاتم فتوی دهد قبیله ی طی

 به نخل معن گواهی دهد بنی شیبان

به صید بره کند تیز گرگ اگر چنگال

به قصد گور گشاید اگر هزبر دهان

به تیغ خشم ببرد ز چنگ آن ناخن

به گاز قهر برآرد ز کام این دندان

نسازد ار ز پی خدمتش ستاره صلاح

نبندد ار ز پی طاعتش سپهر میان

به نوک نیزه زند چاک جوشن انجم

به ضرب تیغ ببرد نطاق کاهکشان

زهی ز وسعت قدر تو لنگ پای خیال

زهی ز رفعت جاه تو سست ، بال گمان

به پیش زینت بزمت کزوست عقل خجل

به جنت رفعت قصرت کزو خرد حیران

حقیر، مایه ی اجرام روشنان سپهر

فقیر، پایه ی اطباق گنبد گردان

گر احتساب تو هر شب نبودیش هر شب

به بزمت آمدی از چرخ، زهره رقص کنان

ز شش جهت که ز حکم تو سر کشد؟ کاید

بر آستان تو از هفتم آسمان کیوان

جهان به دور تو ایمن، که گرگ را چه گذر

به گله ای که شبان است موسی عمران

مباد رأی تو را زین ملال اگر یکچند

فلان به جای تو بگزیده ملک یا بهمان

نهاد بختی گردون به چنگ غیر، زمام

سپرد توسن دولت به دست غیر، عنان

کنون به رشته ی حکم تو آن سپارد  ،سر

کنون به داغ قبول تو این نگارد ، ران

به ملکت تو که آن را خرد ندید کنار

به کشور تو که آن را گمان نیافت کران

غزال  ،خواب کند در مقام شیرین عرین

حمام، بیضه نهد در کنام باز جوان

به روزگار تو کایمن بود ز نقص زوال

به دور تو که بود فارغ ا ز غم حدثان

به بره گرگ بود غمگسارتر از میش

به گله شیر بود دوستدارتر ز شبان

به دور حکم تو شاید نبیند ار آسیب

به عهد عدل تو زیبد نیابد ار نقصان

ز تندباد، سراج و ز سنگ خاره ، زجاج

ز شاهباز ، دجاج و زماهتاب ، کتان

کند  ،چو برق عنان توسن آیدت در رقص

کند ،چو شعله فشان ناوکت شود پران

به پای اسب تو ، جسم مخالفان ، حرکت

به بال تیر تو ، جان معاندان، طیران

فروغ عدل تو تابید تا درین گلشن

نسیم حفظ تو تا شد درین حدیقه وزان

به صحن باغ  ،خس آساید از ستیزه ی برق

به مهد شاخ  ، گل آرامد از نهیب خزان

فلک سریر خدیوا ، گذشت چون ز فلک

ز پایبوسی تو  ،پایه ی سریر کیان

بر آستان تو هر کس،  به نزل تهنیتی

گرفت پیشی از امثال و سبقت از اقران

مرا که آمدم طالع زبون مسکین

مرا که باشم از اقبال پست  ، بی سامان

نه مایه ای که دهم جلوه در برآنها

نه پایه ای که زنم قطره در صف ایشان

ندیده تقویتی از رعایت خسرو

نجسته تربیتی از عنایت سلطان

ز بحر طبع ، یکی رشته ی در آوردم

که هست عقد ثریا ز نظم آن حیران

ز واقفان حضور تو باز کردم شرم

به پای حاجبت افشاندم و پی دربان

گر از قبول تو یابد نظر، زهی دولت

ورش به بخت من افتد گذر، زهی حرمان

علیمراد چو رفت از جهان به حکم اجل

تو را که جان جهانی، سپرد جان و جهان

به ضبط سال جلوس مبارک میمون

که هست مبدأ تاریخ عشرت دوران

نوشت کلک صباحی: ز "قصر سلطانی "

" علیمراد " برون شد ، نشست " جعفرخان"

مدام تا که کند خنده گل ز تابش مهر

همیشه تا که خورد گوی لطمه از چوگان

ز فر بخت تو بادا ، دل ولی خرم

به پای رخش تو بادا، سر عدو غلطان

برچسب: نویسنده: محسن رضوانیان بیدگلی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1391 ساعت: 17:37


در صحن باغ و راغ کشاورز مهرگان

    بدرود ارغوان و فرو کِشت زعفران

باد صبا که گوهری باغ و راغ بود

    اکنون ببین که زرگر باغ است و بوستان

گلزار را که از خفقان ، گونه بود سرخ

    امروز رنگش از یرقان می دهد نشان

نیسان گذشت و نوبت تشرین رسید و یافت

    بر عسکر بهار، ظفر لشکر خزان

صراف مهر، در چمن و بوستان گذشت

    بیجاده ریخت از کف و برچید بهرمان

لیلی ز دشت رفت و رسید از قفاش قیس

    نقشی که دید از قدمش سود رخ بر  آن

پرویز، بهر عرض خزاین به باغ رفت

    گنجور بر گشاد سر از گنج شایگان

بهرام آفتاب، قدم زد به کاخ زرد

    آفاق گشت جلوه گر از سبز پرنیان

گویی گرفته است چمن دین موسوی

    کرده به زرد خرفه بدَل، زرد طیلسان

یا چاک گشته زهره ی گاو زمین ز بیم

    از ضرب گرز و صدمه ی تیغ خدایگان

یا در چمن به عزم تماشا گذشته است

    با دست زر نثار، محمد حسین خان

ماری است رمح او و دل دشمنش مغاک

    مرغی است تیر او و سر خصمش آشیان

در دست او قرار چه دارد به غیر تیغ؟

    در عهد او فقیر که باشد به غیر کان؟

گیتی چو بقعه ای و بر آن عدل او حصار

    مردم چو گله ای و بران حفظ او شبان

سبع شداد و سبعه ی سیاره بر درش

    آن هفت آستان بود این هفت آسمان

از گنج شایگانی، پرویز شاد و او

    صد گنج شایگان دهد از کف به رایگان

ای سایه ی تو غازه گر روی آفتاب

    ای پایه ی تو پی سپر فرق فرقدان

لنگ است و سست در حرم و بام قدر تو

    پای برید وهم و پر طایر گمان

در ساحت زمین و بساط زمان تویی

    کارایش زمینی و پیرایه ی زمان

افتد تو را چو رای سواری روا بود

    نه توسن فلک به کف تو نهد عنان

گسترده تا بساط تو را بر زمین، فلک

    پشت زمین ز روی فلک می دهد نشان

ضحاک فتنه شد متواری ز بیم تو

    گرزت نه گاوسار و درفشت نه کاویان

هر گنج را که دست بر آن یافتی تو، چون

    بر باد دادی از کف دُرپاش دُر فشان

قارون ز بیم بر سر گنج خود این قدر

    بر فرق ریخت خاک، که در خاک شد نهان

آرش کند به قدرت شست تو  اعتراف

    دستان زند به قوت دست تو داستان

هر جامه ی سرور که خیاط دهر دوخت

    هر تیغِ کین که تُرک فلک آخت از میان

بر قد دوستان تو آراستش نخست

    بر فرق دشمنان تو کرد اول امتحان

از کثرت بنین بود و قلت سنین

    خصم تو غره ، تا به بنان آوری سنان

رضوان به بزم تو نکند یاد هشت خلد

    رستم به رزم تو نبرد نام هفت خان

بندد پسر به خدمت تو در شکم ، کمر

    بخشد جنین به الفت تو در رحم جنان

صیت تو رفته است ز خاور به باختر

    وصفت ز قیروان شده تا حد قیروان

از استخوان سینه ی دشمن بود غذا

    تیر تو را که هست سعادت ز پی روان

گویی به خاصیت چو هما آمد آنکه هست

    سرمایه ی سعادت و قانع به استخوان

در بزم تو جواد بود همسر بخیل

    در رزم تو شجاع بود همدل جبان

در عهد تست ، زهره به تقوای مشتری

    از عدل تست، دزد به انصاف پاسبان

رخسار فتح راست، حسام تو آینه

    راز سپهر راست ضمیر تو ترجمان

عدل تو گسترد به جهان چون بساط امن

    حفظ تو بسپرد به زمان چون خط امان

در مرتعِ پلنگ کند خواب، گوسفند

    در آشیانِ باز، نهد بیضه ماکیان

هر جا که تکیه گاه تو، توفیق را وطن

    هر جا که جلوه گاه تو ، اقبال را مکان

باشد اشارتی ز جمال تو آفتاب

    باشد کنایتی ز ضمیر تو ضیمران

آسان توان به بام فلک، رفت اگر کشد

    از فکر تو کمند و ز رای تو نردبان

کهترنواز ! دادگرا ! بنده پرورا !

    ای با تو حق، چنانکه تو با خلق ، مهربان

بر طرز این قصیده مرا میل کرد طبع

    دیدم چو در سفینه ی یاران باستان

افتاد با بضاعت مزجاۀ در هوس

    بگشاد در مقابل ایشان در دکان

بی ساز و برگ و همدمی، از خامی طمع

    افتاد همچو گرد به دنبال کاروان

نفگنده ابر تربیتی سایه بر سرم

    خودرو نهالیم که شدستم ثمرفشان

باغی که از سحاب بهاری نمی یافت

    روید به جای لاله و گل  ،خار و خس در آن

نخلم به اقتضای طبیعت کشیده سر

    نیرو مرا به پرورشی نیست در جهان

هنگام قحط و ، جانب کنعان مرا گذار

    با خشکسال ، نشو گیاه مرا قران

نخل مرا ز پرتو مهر تو پرورش

    فرق مرا ز سایه ی لطف تو سایبان

تا بوده ام ز شهر خود و مرز خویشتن

    تا بر کسی مباد بود صحبتم گران

نگشاده ام زبان به برِ هیچ شهریار

    ننهاده ام قدم به درِ هیچ مرزبان

پیچیده شد به دامن عزت مرا قدم

    در بسته شد به مهر قناعت ، مرا زبان

برچسب: نویسنده: محسن رضوانیان بیدگلی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1391 ساعت: 17:37

صفحه بندی